تبلیغات
ادبیات فارسی - اشعاری از مرحوم حاج حسن رضا معروف
>

 

 

(1)

زد عـلم بر قبه عرش عظیم
گر کنی ورد زبان این نام را
مهر پیغمبر اگر داری به دل
از علی یاری طلب ای مرد حق
فاطمه بنت رسول اطهر است
گر کنی وصف حسن را با حسین
با امامان دوست باش از صدق دل
مهربانی کن به اولاد رسول
مؤمنان را دوست دار ای با خرد
مؤمنان را هر کسی یاری کند
چون رضا بسرود این نظم شریف

 

نام بسم الله الرحمن الرحیم
می شوی ایمن تو از نار جهیم
فارغی از شر شیطان رجیم
که او بود در نزد حق شاه عظیم
با علی او هست بانوی حریم
نامشان نقش است در عرش عظیم
تا شود راه تو راه مستقیم
تا دهد ایزد تو را اجر عظیم
تا شود جای تو در دارالنعیم
یاری او می کند حی قدیم
اجر او بخشد خداوند کریم

***********************************************************

(2)

روزی که مرا زخاک خلقت کردی
روزی مرا زقدرت خود دادی
از دوستی محمد (ص) و اولادش
از جود و کرم به من چها بخشیدی
از قلب و زبان مرا تو گویا کردی
چون نعمت عظمی تو عطا فرمودی
من شکر تو را همیشه دارم به زبان
من بنده خاشع گنه کار توام
کن حفظ مرا زشر شیطان رجیم
بر درگه تو رضای معروفی زار

 

از عمر هر آنچه بود قسمت کردی
از لطف عظیم خود هدایت کردی
چون ذره مرا قرین دولت کردی
ثابت تو مرا به دین وحدت کردی
این عز و شرف به من تو خلعت کردی
گویا که مرا غریق رحمت کردی
زان نعمت که به من کرامت کردی
از رفعت خود به من تو عزت کردی
زانسان که مرا دور زظلمت کردی
این نظم سرود چون تو نصرت کردی

***********************************************************

 (3)

من بنده تو با آه و زاری
از رفعت خود اولاد ما را
در این زمانه سخت است و دشوار
اسلام اکنون خوار و زبون است
دنیای مغشوش بر ما گران است
بگذاشت عمرم در دار فانی
از بیم اشرار باشد همیشه
معروفی زار می گفت با خود

 

می خواهم از تو نصرت و یاری
در دین اسلام ثابت بداری
حفظ شریعت بی برد و باری
ای آه و فریاد زین خاکساری
یا رب عطا من صبر و قراری
با محنت و غم با سوگواری
از چشمهایم خوناب جاری
دنیا ندارد هیچ اعتباری

***********************************************************

 (4)

جان داده ای شکر تو باد
من راضیم از درگهت
عمرم به عصیان صرف شد
امید من باشد به تو
یا رب زفضل و مرحمت
مهر رسولت در دلم
باشد علی داماد او
یازده امام از بعد او
مهدی (عج) امام آخر است
از نزد حق او حاکم است
من خاک پای او شوم

 

قسمت نمودی از مهاد
دادی به من عمر زیاد
بخشی تو ما را در معاد
دارم به تو بس اعتماد
دورم نما از هر عناد
آن شافع جمله عباد
آن خسرو کل بلاد
دارند بر خلق اجتهاد
اسلام با او هست شاد
باشد ولی عدل و داد
از روی صدق و اعتماد

***********************************************************

 (5)

روشن شده از نور تو چشم تر من
تازه شده .جان و قلب و زبان
فضل تو گشته مرا یار و معین
هست مهر من دلخسته یه پیغمبر تو
راغبم من به ظهور مهدی
گم شده یوسف من در دو جهان
همچو یعقوب چهل سال ز هجر یوسف
صبر کردم به جهان بلکه رسد پیرهنی
من بگریم زغم اکبر و عباس و حسین
سرگذشت من دلخسته بسی افزون است

 

خرم شده قلب و دل غم پرور من
قوت روح و دل و پیکر من
به یقین است که تویی یاور من
به امامان که وصی اند ز پیغمبر من
چون در آخر بود او رهبر من
شده بی نور دو چشم تر من
سوخت در آتش فرقت هم بال و پر من
یا بیاید خبر از یوسف من در بر من
تا خدا رحم کند بر من و بر اکبر من
که جدا گشته گل تازه ز باغ و بر من

*************************************************************

(6)

تا توانی مگرد گرد بدی
ای برادر تو پیشه کن نیکی
هر که نیک است سر بلند شود
آنکه بد کرد رو سیاه شود
آدم نیک شاد و خندان است
آدم نیک روسفید شود
ایهاالناس این نصیحت بود
هر که او به دل قبول کند
هر که او را کند چو استهزا
آنچه شرط بلاغ بود گفتم

 

کز بدی تخم بد بیفزاید
که ز نیکی ثمر به بار آید
در بر دوست ارجمند شود
او برابر به خاک راه شود
شخص بد رو سیاه و حیران است
شخص بد خوار و نا امید شود
وز بر خلق این دلالت بود
خویش را پیرو رسول کند
او بری می شود ز راه خدا
این نصیحت مثال در سفتم

************************************************************

 (7)

من خط نیک و بد به دل دارم
این خط دل ز امر خلاق است
خط دل ثابت است و پا برجا
خط دل خط سنگ خاره بود
خط دل عقل باشد و با هوش
خط دل روشن است ز نور خدا
این خط دل رفیق انسان است
گفت معروفی این سخن از دل
این سخن دری بود با قیمت

 

خط کاغذ یقین نپندارم
خط کاغذ ز خلق و ابلاغ است
خط کاغذ هوس بود و هوا
خط کاغذ جه ریزه پاره بود
خط کاغذ بود طیور و وحوش
خط کاغذ گم است و ناپیدا
خط کاغذ ز دیده پنهان است
تا چه باشد زحق به او نازل
شخص عاقل به او کند دقت

*************************************************************

 (8)

شبی رفتم به عنوان ملاقات
ملاقاتی ادا کردیم از دل
در صحبت به روی هم گشودیم
در آن مجلس نشستیم شاد و خرم
ز هر سو صحبتی آمد به میدان
به مجلس چای آمد بی مدارا
از آن مجلس تفرق چون نمودیم
چو معروفی سرود این نظم شیرین

 

به نزد دوستان با صد مباهات
نشستیم روبرو در بطن منزل
زحال دوستان پرسش نمودیم
شدیم گرم تکلم جمله با هم
شدیم از هر کلامی شاد و خندان
تناول گشت آن چای گوارا
خوش آمد گفته هر یک را ستودیم
که باشد دوستان را رسم و آئین

********************************************************

 (9)

من بنده عاصی تو هستم
آوردم رو به درگه تو
بگشاده زبان به شکر و حمدت
از خلق علاقه را بریدم
این عمر عظیم صرف کردم
بیگانه به عمر خود نمودم
من ظلم به نفس خود نمودم
از بار گناه، دل دونیمم
من توبه نمودم زگناهان
بر درگه تو رضای محزون

 

چون مرغ ز بزم خلق جستم
از صحبت خلق بس که خستم
یکبار نظر زخلق بستم
دل با کرم و عفو تو بستم
یک توشه به هم به ره نبستم
هیچ بهره نیامدی به دستم
از جرم و خطا دمی نرستم
یا رب زکرم بگیر دستم
افسوس که توبه را شکستم
مجنون شده و به غم نشستم

*******************************************************************

 (10)

دارم دل دریای خون
هر چند خود داری کنم
بر این دل زار و حزین
بیچاره گشتم ای خدا
از دردهای بی دوا
مرحم بنه بر زخم من
بر زیردستان رحم کن
هجرت به او دشوار شد
چون مرغ بی بال و پراست
هر کس به او یاری کند
معروفی زار حزین

 

از این سپهر واژگون
صبرم زدل رفته برون
غمها شده از حد فزون
این دل بود دریای خون
گردیده ام خوار و زبون
گردیده ناسور آنچنان
که افتاده ام در خانمان
....
گردیده قدش چون کمان
اجرش زخلاق جهان
چون و چرا با او مکن

***********************************************************

 (11)

بگریم دم بدم چون ابر نیسان
به درگاه الهی زار نالم
نخوابم تا سحر از محنت و غم
چو یعقوب نبی از هجر یوسف
منم معروفی زار مکدر

 

رسد اشکم زمژگان تا به دامان
که او بخشد مرا از عفو و غفران
به چشمان پر آب و قلب سوزان
نیامد در برم آن ماه کنعان
ندارم آرزو جز نور ایمان

**********************************************************

 


آخرین مطالب